حالا قرآن که به مسائل معمول پرداخته ، در مورد یک سری چیزهای عادی صحبت می کند اما ناگهان در دل یک سوره ای می آید می گوید که شب، نیمه شب ، نخواب. ماقبل طلوع فجر که میشه اذان صبح بیدار باش و این کار ها رو انجام بده. نافله بخوان.
الان یه کاری برام پیش اومده بعدا ادامش رو براتون می نویسم. 


سید طباطبایی در مقابل گنبد امیرالمومنین ایستاده بود. نگاه می کرد و در دلش از خدا می خواست که راهی رو بذاره جلوی پاش که به سمت هدف هدایت بشه. در همون آن، دستی رو روی شونه ش احساس می کنه. بر می گرده می بینه عارف کبیر، شیخ پرقدر و ارزش ،ایت ا... قاضی است. او بلافاصله به سید طباطبایی میگوید: پسرم اگر دنیا میخواهی نماز شب بخوان ،اگر آخرت می خواهی نماز شب بخوان...
سید به هند رفته بود. رفت به مناطق مرتاض نشین. رفته بود اینا رو ببینه. به یکیشون گفت بزرگترین و مجلل ترین فرد شما کیست؟ گفتن بزرگ ما ،در دل فلان منطقه در جنگل تنها است در حال تمرکز و مراقبه س. سید طباطبایی میره پیشش. خطاب به مرتاض هندی میگه: حد قدرت شما چقدره و چیکار می تونی کنی؟ در همون حال شیری از دور رد می شد. گفت آن شیر را می بینی؟ هر دم اراده کنم می میرد. شیر با اراده و خواست او مرد و افتاد. سیدبرگشت و به او گفت حالا آیا می توانی او را زنده کنی؟ مرتاض تعجب کرد. گفت ما زنده کردن بلد نیستیم. ما می کشیم. سید ایستاد دو رکعت نماز ائمه خواند شیر باذن او زنده شد. مرتاض می افتد به دست و پای او. چه کردی و ازکجا یاد گرفتی؟ سید می گوید اگر میخواهی باید مسلمان شوی. که نمی شود و .....
هرجای داستان اگه پس و پیش نوشتم عذرخواهی می کنم. اگر درست یادم نیامد. حقیقت هم همین است. اگر اسلام واقعی نه اینی که وقتی مهدی می آید خیلی هامون بهش ایمان نمی یاریم اما همه مسیحی های دنیا بهش ایمان میارن. این اسلام ما باید اسلام حقیقی قرآنی باشد نه خودساخته خودمان. آن اسلام یعنی ثروت. یعنی همه چیز
برچسب:
نویسنده: هستی رجبی